تبليغاتX
سکوت
 

            سکوت.تاریکی.نسیم خنک... l   سکوت

 
 

2/14

روره ولنتاین خیلی روزه خوبی بود ...

بهش ساعت و یه ست شمع و شکلات هدیه دادم

اونم بهم دو تا ست عطرو کرم داد یکی کوچولو یکی بزرگ و عروسک

شب خوبی بود

کارت ولنتاین رو تو ماشین نوشت...خیلی دوسش دارم الان ۸ ماهه باهمیم...

اما باز خیلی احساس تنهایی میکنم... دلم واسه دوستام تنگ شده

ای خدا یه دوست خوب برام بفرست...خووووب باشه

تاریخ

پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390

| |

 نویسنده:Deniz   ساعت:11:7
 

دلم نمیخواد ازم ناراحت باشه..

امروز روزه خوبی بود. با امیر رفتیم گشت زدیم و رفتیم سینما (اندر ورلد) رو دیدیم.بعد سینما رفتیم نشستیم نزدیکیای ساحل خیلی خوب بود...ارمغان و مهدی رو وال من داشتن دعوا میکردن اونارو خوندیم و کلی هم خندیدیم...اما مهدی انگار از دستم ناراحت شد....

امروز رفتم واسه امیر کلاسور گرفتم و مثل کلاسور خودم تزیین کردم. فردا اولین روزه ترم جدیدشه...امیدوارم همیشه موفق باشه...

امیر رو خیلی دوست دارم....

دلم نمیخواد ازم ناراحت باشه...

تاریخ

دوشنبه سوم بهمن 1390

| |

 نویسنده:Deniz   ساعت:11:37
 

۲۰۱۲

سلام اول چیزای خوب رو مینویسم که بعد برسم به چیزای ناراحت کننده.
یشب سال ۲۰۱۲ رو تو یونیورسال بودیم.همه مردم اونجا جمع شده بودن.کنسرت بزرگی بود و همه شاد بودن. با امیر بودم و خواهرش و دوستش. اتیش بازی شد و همه داد میزدن.خیلی سرو صدا بود.کلی عکس گرفتیم. 
خواهر امیر قدش خیلی کوتاه تر از منه...یه جوری میشد وقتی باهم عکس میگرفتیم. کلا تیپش افتضاحه. باورم نمیشه یکی تو امریکا باشه و اینقد بد تیپ باشه.چیز وحشتناکه دیگه این که نگین زده بود به زیر ابروهاش و یکی رو دماغش که خیلی وحشتناکش کرده بود...
دوست امیر چشاش سبز بود و درمقایسه با امیر لاغرتر بود...پسر خونگرمی بود
امیر خوشحال بود.نگاهش پر غرور بود.فکر اینکه من باهاشم و خواهرش و بهترین دوستش باهاشه خوشحالش میکرد.
چندتا باهم عکس انداختم.خوب شده بودن. 
مامانم اعصابمو بهم میریزه ازش خوشم نمیاد.تقصیر خودمه که پروش کردم.دیگه باهاش حرف نمیزنم در مورد چیزای خصوصی یم.  

تاریخ

یکشنبه یازدهم دی 1390

| |

 نویسنده:Deniz   ساعت:23:40
 

هدفم

من اینجام که به ارزوهام برسم. اینجام که از زندگی لذت ببرم.اینجام که ایندمو بسازم.باید قوی باشم.باید صبور بااشم.باید از موقعیتم استفاده کنم. باید بهترین باشم.خدایا توکل میکنم به تو و تمام تلاشم رو میکنم که به هدفم برسم.

تاریخ

شنبه سوم دی 1390

| |

 نویسنده:Deniz   ساعت:6:12
 

کمکم کن

خدایا کمکم کن خیلی دل نگرونم.

کاش همه چی درست بشه.خدایا در رحمت رو بروم وا کن.

چقدر احساس بدی دارم اما امید دارم.میدونم که همه چی درست میشه....

تاریخ

شنبه سوم دی 1390

| |

 نویسنده:Deniz   ساعت:6:6
 

یه حس

یه حس عجیبی دارم.شاید دلتنگی یه ایرانه. دو تا از دوستای قدیمیمو پیدا کردم تو نت. سوسن و ویدا.هیچ کدوم حال خوشی نداشتن...

از ویدا شروع میکنم...دوست کلاس زیستم بود. خیلی دختر خوبی بود.هنوز صورت همه ی دوستام یادمه. یادمه یه پارچه ی سبز بسته بود دستش.از قرار خیلی وقت بود دستش بود.نذر کرده بود کنکور قبول شه...چند روز پیش باهاش حرف زدم از طریق اینترنت بهم گفت ارزوی دکتر شدن رو با خودم به گور میبرم....خیلی ناراحت شدم...دلم گرفت.

از طرفی با سوسن هم در ارتباطم ... اونم وضع خوبی نداره.با حامد در گیره.میگه دیگه دوسش نداره...خیلی وقت پیش این حرفو زده بود.اما این سری جدی یه انگار.

دوستای تازه م بد نیستن. اما دوستای ایرانمو ترجیح میدم

تاریخ

سه شنبه بیست و دوم آذر 1390

| |

 نویسنده:Deniz   ساعت:11:30
 

گردنبند

سلام.چند روز پیش تولدم بود.امیر واسم گردنبند زمرد گرفته.واقعا خوشگله

خیلی خوشحالم .هم به خاطر کادو هم به خاطر امیر


تاریخ

سه شنبه پانزدهم آذر 1390

| |

 نویسنده:Deniz   ساعت:7:1
 

امید

بعد مدت ها سلام.درس می خونم و بعضی وقتا میرم بیرون.یه زندگی یه بی دردسر و اروم...همون چیزی که همه دنبالش هستن...بعضی وقتا خسته کننده میشه...مردم به امید چی زندن؟

تاریخ

شنبه هفتم آبان 1390

| |

 نویسنده:Deniz   ساعت:21:10
 

1

سلام.الان صبح ساعت ۹ه.میخوام از دیروز بگم.دیروز یه مهمونی گرفتیم خونه ارمغان اینا که منو امیر بریم اونجا.عرفان رو هم که من به ارمغان معرفی کرده بودم اومده بود.روزه خوبی بود.حوصله ندارم تعریف کنم

تاریخ

یکشنبه بیستم شهریور 1390

| |

 نویسنده:Deniz   ساعت:21:38
 

2

جواب برای یکی: باهاش حرف زدم.بهش گفتم که چرا اینقدر خشکی چرا ازم دوری؟گفت من بلد نیستم و نمیدونم چطوری عشقم رو بهت نشون بدم هر کاری میکنم وقت بهم بگو چطوری...بعدشم که گفت صبح تا شب اینور اونورم ببهش اگه کم میام ببینمت.


این چند روز خیلی روزای سختی برام بود.۱ سپتامبر قرار شد منو دوستم ارمغان بریم بیرون خرید کنیم بعدشم بریم شام.ساعت ۷ عصر رفتم بنزین زدم بعد رفتم دنبال ارمغان.لاهم رفتیم طرف ساحل.یکم باهم حرف زدیم.ارمغان پرسید اگه به دوست پسرت زنگ بزنم سر کارش بزارم ناراحت میشی؟گفتم نه چرا ناراحت شم.برداشت موبایلشو بهش زنگ زو.سعی کرد سر کارش بزاره اما امیر میدونست ماییم.یکم دیر برگشتم خونه.امیر گفت الان نوبت منه دوستتو سر کار بزارم.منم چیزی بهش نگفتم.بعدشم خوابیدم.نزدیکی یای صبح که بیدار شدم یه اسمس زدم به امیر دیدم بیداره.بهم گفت ببخشد دنیز میدونی که خیلی دوست دارم.من عذاب وجدان گرفتمو از این حرفا.فکر کردم چون چندتا اسمس زده اینجوری شده.گفتم اوکی بخشیدمت.صبح کلاس داشتم رفتم دانشگاه.ظهر بود که زنگ زدم به ارمغان.بهم گفت که چی یا بهش اسمس زده.خیلی ناراحت شدم اصلا باورم نمیشد.بعد که قطع کردم نشستم کلی گریه کردم.به امیرم گفتم دیگه اسمس نزن همه چی تموم شد.خیلی حالم بد شد انگار دنیا رو سرم خراب شده بود.کلاس داشتم بازنمیدونم کلاس رو چطوری گذروندم...عصر رفتم خونه.شب بود که اسمس زد دم در خونتونم بیا میخوام حرف بزنم .اگه نیای به جون خواهرم دیگه منو نمیبینی.رفتم....نشستم تو ماشینش اصلا نگاش نمیکردم.با سرعت رانندگی میکرد.اخرش یه جا نگه داشت شروع کرد به حرف زدن .کلی حرف زدیم.بخشیدمش.هی گفت بیا اسمس هارو بخون ببین من چیزی نگفتم و از این حرفا...

بهم گفت میدونم دوسم داری باور کن همون قدر که منو دوست داری منم تورو دوست دارم...

الان خونه ی دوست بابام تو اکسناردیم نزدیک لس انجلس...تا شب امیدوارم برگردیم.


تاریخ

دوشنبه چهاردهم شهریور 1390

| |

 نویسنده:Deniz   ساعت:21:20

 

 

درباره

یه دختر که دنبال ارزوهاشه...

پیوند های روزانه

بخش ها

طراح پوسته

persiadesign

.blogfa.com

طراحی قالب و لوگو

طراحی لوگو و پوسته

 

 

 

خانه ایمیل پروفایل

persiadesign

نویسندگان

Deniz

آرشیو

بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389

لینک ها

پستچی سه بار در نمیزند...
شکلات
بیا تو طنز
دانشنامه
گذشته ی تلخ من
چیکه چیکه
پسر پرو
قوها بر باد سوارند
فرشته جون
وبلاگ رامین
جایی برای خوبان

آخرين مطالب

 2/14
دلم نمیخواد ازم ناراحت باشه..
۲۰۱۲
هدفم
کمکم کن
یه حس
گردنبند
امید
1
2

Ext